کتابامو برداشتم و به طرف اتاق الناز رفتم و بدون در زدن داخل شدم...داشت توی دفترخاطراتش یه چیزی مینوشت اخم کرد وگفت
توکی میخوای آدم بشی؟
هروقت توشدی
النازدیگه چیزی نگفت وبجای اخم خندید و فهمی دکل کل کردن بامن سودی نداره به طرفش رفتم زود دفترخاطراتشو بست و قفلش کرد و کنارگذاشت آدم فضولی نبودم که بخوام بپرم بخونم ولش
یه چن تامسله ریاضی داشتم
باشه بیا
کتاباموروی زمین گذاشتم از روی تختش پایین اومد رو بروم نشست موهاش بهم ریخته بود دستمو روی سرش فشار دادم
اااای نکن بدم میاد
کی میخوای اینارو شونه کنی؟
آرنجم دردمیکنه بعدااا خودت برام شونش کن
خوشحال شدم که قراره موهایه بلندشو شونه کنم
مسله ها رو حل کرد و دفترو سمتم گرفت
:وااای مرسی بلن شو موهاتو شونه کنم
النازبیحرف بلندشد و روی میز آرایشش نشست و شونه رو از روی میز برداشتم و به موهاش کشیدم
واسه سوالم یکم تردید داشتم تردیدم رو کنارگذاشتم وسوالمو به زبون اوردم
نمیدونم چطور ولی هقی که زدم بغضم رو شکست ودلم فشرده شد ازضعف خودم
النازمنو از شونه هام گرفت وباقوت منوتوی آغوشش فشرد هق هق هام توی آغوش گرمش خفه میشدن بوسه ها شوروی موهایه پسرونم حس میکردم حرفی نزد فهمیدم که اشتباهشو فهمیده هردوتامون خفه کردیم
اون صدای عذاب وجدانشو و من صدای هقم رو...ناراحت نشدم ازحرفش خواهرم بود هرچی بود نفسم بود ولی چرا که دروغ حرفش نفسم رو بنداورد گاهی حتی عزیزترین آدما زندگیت خیلی راحت میکشننت باحرفاشون عمرا اگه بفهمن که طرف چطور میشکنه باحرفای که میزنن
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥